ذبيح الله صفا
730
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
با دلم سلسلهء زلف تو گويد خوش باش * منم آن بند كه ديوانه نواز آمدهام تا فراق تو بغارت نبرد جان همام * بشفاعت ز در وصل تو باز آمدهام * * باز اى مطرب حديثى در ميان انداختى * فتنهيى در مجلس صاحبدلان انداختى راز ما را فاش كردى در ميان خاص و عام * اين حكايت در زبان اين و آن انداختى عارفان را با پريرويان كشيدى در سماع * بلبلان مست را در گلستان انداختى فتنه را بيدار كردى ز آن دو چشم نيم خواب * گفتوگوى عشقبازى در جهان انداختى گرچه انسانى خدا از نور پاكت آفريد * همچو عيسى عالمى را در گمان انداختى * * پيك مباركست نسيم سحرگهى * مشتاق را همى دهد از دوست آگهى اى باد روحپرور همراز خوش نفس * يعقوب را بشارت يوسف همى دهى اين خستهء فراق مصيبت رسيده را * پيغام مىرسانى و مرهم همى نهى مستعجلى ولى نگذارم ترا ز دست * تا مىكنى حكايت آن ماهِ خرگهى جان همام را بَرِ جانان او رسان * عمريست تا كه تشنه بجانست اين رهى * * يك جوهر روشن است جان من و تو * آگه نشود كس از نهان من و تو اى دوست ميان من و تو فرقى نيست * حيفيم من و تو در ميان من و تو * * نَى حال دلم يگان يگان مىگويد * و آن راز كه داشتم نهان مىگويد رازى كه به صد زبان بيان نتوان كرد * از نى بشنو كه بىزبان مىگويد * شد دوش ميان ما حكايت آغاز * از هر بُن موى من برآمد آواز شب رفت و حديث ما بپايان نرسيد * شب را چه گنه حديث ما بود دراز *